‏نمایش پست‌ها با برچسب ایرانی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ایرانی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸-۰۱-۱۳

تاثیر تبلیغات؟

الف پسر ده‌ساله‌ی یه خونواده‌ی فرهنگی و ب عموی شصت‌ساله‌شه.

- راستی، این (یه آدرس جی‌میل) آدرس ای‌میل الفه. فقط برای چت* ادش نکن.
- چرا نکنم؟
- مامانش زیاد راه دستش نیست که بره توی اینترنت. این ای‌میل رو هم به زور ب داره. یعنی ب راضیشون کرده. برای همین چت رو بهش یاد ندادیم.

* این کلمه در فهرست کلمه‌هایی که باعث به ف رفتن وبلاگ می‌شه نیست؟

۱۳۸۸-۰۱-۰۳

صدهزار پسری

بریده از نود (دوشنبه 21 بهمن 87):

جواد نکونام: ولی جوی که تو فوتبال ایران هست، تو استادیوم ایران هست، واقعا فرق می‌کنه. اولا که مثلا من خودم تو اسپانیا به بازیکنای تیممون می‌گم صدهزار نفر مرد می‌رن واسه‌ی بازی، حتی روز قبل از بازی می‌رن جلوی استادیوم، می‌خوابن که فردا برن سر بازی، هیچ‌کس باورش نمی‌شه. خوب بالطبع وقتی صدهزارتا فقط مرد می‌آد به استادیوم، یه جوی به وجود می‌آدش که خواه‌ناخواه اون تیمو تحت تاثیر قرار می‌ده.

عکس از استادیوم کافمن در کانزاس‌سیتیه. با گوگلیدن استادیوم نصفه پیداش کردم.

۱۳۸۷-۰۸-۰۱

ای به روح ماکیاولی

مارتین نیمولر یه شعر کوتاهی داره در مورد آلمان در زمان قدرت گرفتن نازیها. در کشورهای اسپانیایی‌زبان (و البته ایران) مشهوره که شاعر این شعر برتولت برشته. این شعر نسخه‌های زیادی داره که مشهورترینش اینه:

توی آلمان اول رفتن سراغ کمونیستها، جیک نزدم چون کمونیست نبودم.
بعد رفتن سراغ سندیکاییها، جیک نزدم چون سندیکایی نبودم.
بعد رفتن سراغ یهودیها، جیک نزدم چون یهودی نبودم.
بعد ... سراغ من اومدن ... دیگه کسی نبود که چیزی بگه.

هرگونه شباهتی (شباهتهایی) تصادفی است.

۱۳۸۷-۰۶-۲۵

نام‌خانوادگی زنها

یکی مرده بود. داشتن اعلامیه‌ی ختمش رو می‌نوشتن. آخرش توی رودرواسی و با کلی اکراه، فامیل عروس متوفی رو هم به داغدارها اضافه کردن. اون‌هم آخر لیست، بعد از تمام شوهرخواهرهایی که چند سالی می‌شد که متوفی رو ندیده بودن.

۱۳۸۷-۰۶-۲۰

هوای دیروز

راوی: دیروز صبح هواشناسی رو نگاه کردم، گفته بود که تا عصر آفتابیه و از ساعت شش بارون می‌آد. حدودای چهار نگاه کردم و دیدم می‌گه از یازده بارون می‌آد. آخرش هم از نه و نیم بارون گرفت.
هوخشتره: آره بابا اینا هیچ کاریشون رو حساب نیست.
راوی: من هوای لایدن رو گفتم ها!
هوخشتره: آها.

۱۳۸۷-۰۱-۳۱

وطن‌پرستی یا وطن‌دوستی

0- بی‌حالتر از اون بودم که بتونم این چندتا پاراگراف رو با یه سری چسب مناسب به هم بچسبونم، اینه که شماره می‌زنمشون.

1- مثل خیلی چیزهای دیگه -از جمله اعتقاد به ماورا‌الطبیعه- دلیل استوار بر منطق‌ (به اون معنی‌ای که من می‌شناسم) یا علم تجربی‌ (باز هم به اون معنی‌ای که من می‌شناسم)، برای وطن‌پرستی سراغ ندارم. بنابراین این دسته از مسایل، برای من در کلاس کلی «حال می‌کنم این‌جوری باشم» قرار می‌گیرن و در نتیجه بحث کردن روشون بی‌معنی می‌شه. در واقع در چارچوبی قرار می‌گیره که اسمشو می‌ذارم «چارچوب غیرت» که خوب طبیعتا غیرقابل بحثه.

2- سوتفاهم احتمالی که ناشی از سیاه و سفید دیدنه اینه که وقتی ادعای «دلیلی برای فلان ندارم» از دهنت خارج می‌شه، بلافاصله برچسب نافلان‌باور یا فلان‌ستیز بهت می‌چسبه و شانس وجود کلاسی به نام «وطن دوستی» به کلی نادیده گرفته می‌شه.

3- به این مکالمه نگاه کنید:

- چرا این کار رو کردی؟
- اشکالش چیه؟
- مگه تو غیرت نداری؟
- نه.

این بحث (و نه مکالمه) به نظر من اینجا تموم می‌شه. یعنی شانس به تفاهم رسیدن طرفین به نظرم این‌قدر پایینه که ادامه‌ی بحث (و نه مکالمه) به دردسرش نمی‌ارزه. در واقع تنها چیزی که می‌تونه از اینجا به بعد معنی داشته باشه، تک‌گویی طرفینه به این امید که در بلندمدت، روی نظر طرف مقابل یه تاثیری داشته باشن. که این هم به نظرم واقعا انگیزه و اعصاب و حوصله‌ی ویژه‌ای می‌خواد، چیزی که حامد (+ + + +) و آقای ب (+ + +) به نظر می‌آد خیلی زیاد ازش دارن (خوش به حالشون). طبیعتا در مورد اکثریت کسایی که نظر مخالف براشون گذاشتن هم همین فکر رو می‌کنم. در واقع منظورم محتوا نیست، قالبه.

4- شاید بد نباشه به سوتفاهمی که اخیرا با یه دوست پیش اومده هم یه اشاره‌ای بکنم. بحث سر یه رفتار اجتماعی (اخلاقی) بود و ادعای من این بود که دلیلی برای این‌که انتظار داشته باشیم مردم اخلاقی رفتار بکنن، وجود نداره. چنین گزاره‌ای به سرعت می‌تونه به این منتهی بشه که گوینده موافق اون کاره، در حالی که در واقع در زندگی شخصیش اون کار رو نمی‌کنه.

5- این بهترین توصیف برای رفتار من در مقابل وطنه. دلیل منطقی‌ای ندارم برای حال کردن باهاش، ولی حال می‌کنم، اصراری هم به زورچپون کردنش ندارم.

6- هر مثالی که بخوام در مورد حال کردن و با چی حال کردن بزنم در مقابل مثالهایی که نادر اینجا زده، استادیوم، اصفهان، ای ایران و ... آبکی از آب در می‌آد.

7- خیلی از چیزها مثل بیرون زدن رگ غیرت برای ملیت مولوی یا اسم خلیج فارس، دلایل تجاری یا سیاسی‌ای دارن که دفاع ازشون رو منطقی میکنه، ولی اینقدر زیاد نیست که برای من قانع کننده باشه، به خصوص که معمولا در بسته بندی غیرت به بازار می‌آد که برای من پس‌زننده است.

8- وطن برای من عمدتا معنی فرهنگی داره تا سیاسی. در واقع تا وقتی که برای رفتن به یه جاهایی لازم نباشه ویزا بگیرم و تا حد امکان نیازی به تبدیل ارز هم نباشه، فرق خاصی برام نمی‌کنه که از یه مرز سیاسی رد بشم یا نشم.

9- همین بحث در مورد تقویم ایرانی هم وجود داره. یعنی اگه قرار باشه که رای بدم به یه تقویم، به تقویم ایرانی رای می‌دم. ولی این مانع نمی‌شه که در مورد ضعفهاش بحث کنم و همین‌طور هم مانع از این نمی‌شه که از غیرتی شدن مردم نسبت بهش لجم نگیره. در واقع از این موضوع که در چارچوب غیرت، فراوون پیش می‌آد که مردم ندونن از چی دارن دفاع می‌کنن و حتی حرفهای غلط بزنن -یه نمونه‌اش همین بحث تقویم- بیش از هر چیز دیگه‌ای لجم می‌گیره.

10- وطن‌پرستها برای من آزار خاصی ندارن، هرچند که خوب ما رو اسپم نموده‌اند!

۱۳۸۷-۰۱-۱۴

نقطه‌ی جاذب

فیلم فحش و فحش‌کاری قلتقچیان از دانشکده‌ی فیزیک دانشگاه علم و صنعت، این روزها خیلی معروف شده، اگه تا حالا ندیدینش اینجاست و اینم صفحه‌ی این داستانه در بالاترین. از ظاهر جلسه و تعداد حاضرین و موضوع بحث (نمره‌ی اون بابا و کیفیت تدریس خانم دکتر شجاعی)، این‌جوری برمی‌آد که یه جلسه‌ی پرسش و پاسخ صنفی داخل دانشکده بوده. در مورد قلتقچیان باید بگم که کلا آدم شدیدیه! از کیفیت تدریس و دعواها و شایعات فراوان در موردش بگیر تا لحن حرف زدنش. اما چیزی که برای من جالبه، نظرهای مردمه.

توی بالاترین بعد از یه مقدار بحث دودر می‌نویسه:

«دمش گرم! استاد باید اینطوری باشه!قیافه دانشجوئه به بسیجیا می خوره. از این بی سوادا زیاد بودن زمان ما تو دانشگاه تهران. درس بلد نبودن و واحدها رو می افتادن بعدش تلاش می کردن استاد رو اخراج کنن! »

و از اینجا به بعد، تو نظرات مردم بسیجی بودن دانشجو فرض می‌شه. تا این که پندار می‌نویسه:

«در چند نظر اول استاد «مردک» بود و دانشجو احتمالا مظلوم، «عامل بیگانه» گفتن استاد هم نشانه «تفکرات حکومتی». بعد که یکی دو نفر خاطراتشون رو گفتن و از استاد تعریف کردن، طبیعتا ایشون شد «دکتر». ولی جالب این‌که دانشجو بدون هیچ شاهدی فقط بعد از یک اشاره که:
قیافه دانشجوئه به بسیجیا می خوره. از این بی سوادا زیاد بودن زمان ما تو دانشگاه تهران. به تدریج تبدیل میشه به یک بسیجی واقعی و انگار همه ابهامات رفع میشه. «دکتر» عصبانی شده، چون یک بسیجی عوضی پررو بازی درآورده و «عامل بیگانه» هم حقش بوده.»

حالا داستان تو یوتیوب درست برعکسه. یعنی عنوان فیلم و نظرها در مورد رفتار بد با دانشجوها و سروته یه کرباس بودن حزب‌اللهی‌ها (یعنی استاد) هستش.

خلاصه این‌ که شقیقه در بحثها یه نقطه‌ی جاذب محسوب می‌شه و بحث از هرجا شروع بشه به شقیقه ختم می‌شه.

۱۳۸۷-۰۱-۰۹

مرد هزارچهره

با کمی تاخیر و تحت تاثیر تعریفهایی که شنیدیم، داریم سریال جدید مهران مدیری رو می بینیم. در واقع تا حالا پنج قسمت اولشو از ایران پراود گرفتیم و دیدیم. از چیزهای مختلفیش خوشم اومده، مثل تیکه‌های سیاسیش به رفیقمون از قبیل بازی کردن با کلمه‌ی قله‌ها یا جوگیر شدن جلوی جمعیت، از مالیدنش به خط قرمزهای ســــکـســی از قبیل قالپاق و محل فرود لگد مربوطه، از پررنگ کردن این نکته که اگه یه تیتر دکتر، مهندس، پروفسور، مردعلمی و از این قبیل به بـاســـن مبارک الصاق کنی (یا از اون بهتر الصاق و تکرار کنن برات) غیرقابل پرسش می‌شی، از تکرار مهوع کلمه‌هایی مثل ایرانی و اصیل و آریایی در جمله‌های طبیبیان بزرگ و ... خوبه خلاصه.

۱۳۸۷-۰۱-۰۳

زبان اکثریت

دیشب شام عید، مهمون سبزی پلوی بهار و ماهی سانلی بودیم. برای همین هم یادم رفت نوشته‌ی دیروز (مصاحبه‌ی فرهاد رهبر) رو منتشر کنم، به جاش سهم امروز دوتا شد.

دیشب شش تا ایرانی بودیم و یک ایتالیایی. این ترکیب باعث شد برای بار چندم توجه‌ام به ادب هلندیها و آدم حسابی بودنشون جلب بشه. ایرانیهای حاضر در جمع، ناخودآگاه و خودآگاه مرتب می‌زدن روی کانال فارسی و حتی موقع بحث سر استراتژی در بازی ریسک هم به فارسی بحث می‌کردن. طفلکی کاملا حق داشت فکر کنه داریم توطئه می‌کنیم که ببازونیمش.

اینو نوشتم که بگم در این مورد برای هلندیها به شدت احترام قائلم. تقریبا هلندی حرف زدن همکارامو جز پشت تلفن ندیده‌ام. با دقت وسواس‌گونه‌ای هرجا که کسی هست که هلندی نمی دونه، انگلیسی حرف می‌زنن، حتی اگر جز من، هر پنج نفرشون هلندی باشن. این برای یه مهاجر کوتاه‌مدت یا یه مسافر خیلی خوبه ولی در بلند مدت یاد گرفتن زبان هلندی رو خیلی سخت می‌کنه.

۱۳۸۶-۱۲-۲۹

چهارشنبه‌ی آخر سال!

دیشب بهناز و بهار و سانلی از آمستردام اومدن پیش من و مریم که بریم چهارشنبه سوری. محل برگزاری، کمتر از یک ساعت پیاده تا خونه‌ی ما فاصله داشت. صرف‌نظر از چندتا کنده‌ی در حال سوختن، شباهت برنامه‌ی دیشب (مثل اون چیزی که در تهران اتفاق می‌افته) با مراسم چهارشنبه سوری، قابل ذکر نبود. البته انصافا در مقایسه با تهران، احساس امنیت جانی بیشتری داشتم، هرچند که چگالی انرژی صوتی! چندان با تهران متفاوت نبود.

متاسفانه برخلاف انتظار سانلی هیچ درگیری‌ای هم پیش نیومد. ظاهرا برای تسکین مرض ناشی از ترک عادت، باید یه سر برم سخیپ‌هول یه نیم ساعتی نزدیک دکه‌ی ایران‌ایر وایسم.

در پایان بر خود لازم می‌دانم از دوستانی که امروز را مرخصی گرفته و دیشب تا پاسی از شب در منزل اینجانبان به شب زنده‌داری پرداخته و امروز این حقیر را زار و نزار روانه‌ی دکان نمودند، کمال تشکر را بنمایم.