‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطره. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطره. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۷-۱۱-۳۰

روزی که ...

روزی که پخش نسبتا مستقیم بازهای المپیک 1992 بارسلونا واقعه‌ی هیجان‌انگیزی بود.
روزی که توپ‌جمع‌کن‌های مسابقات والیبال و پینگ‌پونگ المپیک 1992 بارسلونا ...


بهانه: برنامه‌ی «ورزش در مسیر انقلاب».

مرتبط: بازی برزیل و ژاپن در المپیک بارسلونا. مسوول «توی ذوق خوردن» احتمالی دوستانی که از توپ‌جمع‌کن‌ها خاطره دارن، نیستم.

۱۳۸۷-۱۰-۲۵

پاکت‌بازکن

یه دوستی داشتم که کلاس پنجممون که تموم شد، با خانواده‌اش مهاجرت کردن کانادا (ونکوور). چند ماه بعد برام یه نامه نوشت که توش یه کارت پستال از یه دلفین بود. هیچ‌وقت جوابشو ندادم، چون وقت پاره کردن پاکت نامه، آدرسشو ناقص کرده بودم. در واقع جوابشو نوشتم، ولی پست نکردم.

هنوزم
با باز کردن پاکت نامه خیلی مشکل دارم. خیلی.

۱۳۸۷-۱۰-۲۴

تخت دونفره

از وبلاگ قبلی (دهم خرداد 1385):
یکی از مزایای تنها روی تخت دونفره خوابیدن اینه که هروقت این طرفش گرم شد می‌ری اون طرفش می‌خوابی.

از وبلاگ قبلی (بیستم تیر 1385):

پرسش: نظرت در مورد ازدواج چیه؟
پاسخ: می‌دونی، یه محدودیت مهمی که ازدواج توی زندگیت ایجاد می‌کنه اینه که صبح فقط از یه طرف تخت می‌تونی بیای پایین٬ نه از هر دو طرف.


امروز صبح کلی گشتم تا دمپاییهامو پیدا کنم. اون طرف تخت بود!

۱۳۸۷-۰۹-۲۷

آب آشامیدنی

نوشته‌ی دیروز باعث شد تحریک بشم که در مورد یه خاطره‌ای بنویسم، ولی به خاطر حفظ آبروی آدمها، شامل فاعل و مفعول، منصرف شدم.

پی‌نوشت: عکس تزیینی است.

۱۳۸۷-۰۹-۲۶

همبستگی؟

پنج نفر بودیم که اواسط دهه‌ی هفتاد، وقتی که هنوز دانشجوی کارشناسی بودیم، به‌طور جدی (حرفه‌ای؟) درگیر تحقیق‌کردن شدیم. این داستان برای اون سالهای دانشکده، واقعه و استاندارد (تخمی) جدیدی بود. این پنج نفر مسیرهای مختلفی رو توی زندگیشون طی کردن که طبیعتا شامل نحوه‌ی برخوردشون با زندگی دانشگاهی هم می‌شه.

دو نفر پاشون به سرزمین شیطان بزرگ رسید و بالاخره تونستن یه راهی پیدا کنن که برن سر یه کاری بیرون از دانشگاه. دو نفر دیگه به دلایل متفاوتی پیوندهای محکمتری با ایران داشتن و در نتیجه بیش از بقیه در ایران زندگی کردن. این دوتا مدتهاست می‌دونن که آدم دنیای آکادمیک نیستن، ولی ترکیب متنوعی از دلایل، هنوز توی آکادمی نگرشون داشته. پنجمی از اول هم از بقیه سر‌به‌راهتر بود و در نتیجه از همه در آکادمیا موفقتره (رفیق، تبریک اساسی به خاطر شغل جدیدت). اگه ده‌پانزده سال پیش یکی بهم می‌گفت که از شما پنج‌تا، آخرش فقط یکی توی دانشگاه می‌مونه، باور نمی‌کردم.

یکی از این چهار دوست، دو هفته‌ی پیش مهمون ما بود و دوتای دیگه هم قراره که برای تعطیلات کریسمس بیان هلند. چهارمی هم یکی از انگشت‌شمار آدمهای ساکن ایرانه که هنوز باهاشون رابطه دارم. روزی که یه سری عکس قدیمی توی فیس‌بوک گذاشتم، فکر نمی‌کردم که فردا و ‌پس‌فرداش، دونفر از کسایی که تو عکسها هستن بهم خبر بدن که برای تعطیلات دارن می‌آن اینجا.

پی‌نوشت: پیش‌نویس این نوشته رو دادم بقیه ببینن. یکیشون برام نوشت که خوب بود ولی آخرش بیشتر از من تعریف کن. خوب شد حالا؟

۱۳۸۷-۰۶-۲۵

نام‌خانوادگی زنها

یکی مرده بود. داشتن اعلامیه‌ی ختمش رو می‌نوشتن. آخرش توی رودرواسی و با کلی اکراه، فامیل عروس متوفی رو هم به داغدارها اضافه کردن. اون‌هم آخر لیست، بعد از تمام شوهرخواهرهایی که چند سالی می‌شد که متوفی رو ندیده بودن.

۱۳۸۷-۰۶-۱۳

تراژدی/کمدی؟

بیش از یک‌سال می‌شه که این‌جا زندگی می‌کنیم و این معنیش اینه که وقایعی که در زمانهای مشخصی از سال رخ می‌دن رو از حالا به بعد برای بار دوم خواهیم دید. تا حالا البته بار دوم‌ها نسخه‌ی شدیدتر بار اول‌ها بوده.

مثلا پارسال من و سانلی دو نفری رفتیم آویت‌مارکت (لهجه‌ی هلندی رو دارین؟) و یه راک و یه فولکلور گوش کردیم و بعدش رفتیم اون‌سر شهر که من موبایل بخرم، ولی امسال نه نفر بودیم و چند ساعتی گشتیم توی آویت‌مارکت (ایضا). پارسال توی آگوست سرما خوردم، امسال یه‌کمی دیرتر سرما خوردم، ولی کلا از پا افتادم. کامپیوترم پارسال اوایل تابستون فرمت‌لازم شد، ولی امسال اوایل تابستون هارد جدید‌لازم شده! خلاصه شدیدا نگران اون لگدی که پارسال خورد یه‌جای ناجوری هستم. خدا شدیدترشو به‌خیر کنه.

۱۳۸۷-۰۱-۲۷

مطالعه به روش ژانگولر

کتاب از دستای این رفیق ما جدا نمی‌شد. هیچ‌وقت نشد توی خیابون ببینمش و کتاب دستش نباشه، حتی اگه قرار بود فقط تا بقالی دوتا کوچه بالاتر -که می‌شد کوچه‌ی ما- بره. امروز یه هلندی رو دیدم که در حال دوچرخه‌سواری داشت کتاب می‌خوند، حتی راهنما هم زد!

۱۳۸۷-۰۱-۲۲

فیفا از 94 تا 2007

اولین خاطره‌ای که از فیفا* دارم، اون دوتا فلاپی‌ایه که کل فیفا 94 روشون بود و سام دادش به سامان و بعدیش هم تابستون 74ه که می‌رفتیم سایت صنایع و با کوروش و بقیه‌ی بروبچس فیفا می‌زدیم که البته دونفری هم نمی‌شد بازی کرد، در نتیجه جدا‌جدا بازی می‌کردیم و اگه تیمهامون به هم می‌خوردن، هرکدوم یه نیمه بازی می‌کردیم. بعدش 96 اومد و داستان دستم روی شوته! و گلهای تکراری مثل سانترهایی که همیشه گل می‌شد و شوت باجو از وسط زمین که اونم همیشه گل می‌شد و بابا مامان بابک که عجب حوصله و صبری داشتن که سروصدای سه‌تا نره‌خر رو نصفه‌شبها تحمل می‌کردن.

بعد 97 اومد که گل تکراریش بزن زیرش تا مهاجم از آفساید فرار کنه و بزنه تو گل بود و بعدش 98 که گل تکراریش دریبل کردن با کیو بود و سام که روماریو رو می‌ذاشت توی دروازه، چون 98 فرق بین کنترل توپ با پا و کنترل توپ با دست رو نمی‌فهمید و بابک که همه‌ی امتیازهای بازیکنهای خودشو ماکزیمم کرده بود و من که چون با مالدینی حال می‌کردم، ترکیب تیمم رو به سمت چپ نامتقارن می‌چیدم**. و می‌آیم جلو تا برسیم به 2007 که افسردگی هفته‌های آخر ایران بودنم رو با صبح تا شب بازی کردنش گذروندم.

دیگه بگم از جدولهای مفصل تواناییهای مختلف بازیکنها که هنوزم کلیشو دارم، چه به صورت کاغذی چه به صورت اکسلی، که البته این داستان برای کسایی که با فتیش عدد من آشنا هستن، نباید زیاد عجیب باشه!

دلم نیومد از ام‌پی‌ساکر روی کمودور 64 و رفیق فابریک 10‌سالگیم (امیرحسین) ننویسم. اسم انگلیسی کلی از کشورها رو از ام‌پی‌ساکر یاد گرفتیم، مثل هانگری که اولش فکر می‌کردیم باید یه کشورآفریقایی باشه چون گشنه‌شونه. آهنگ بازی الان داره تو سرم می‌چرخه. مامان‌بزرگم هم همیشه گیر می‌داد که این پروانه‌ها چی هستن که دارن تو تلویزیون بالا و پایین می‌رن و قانع نمی‌شد که فوتبالیستن. خداییش شکلشون هم برای فوتبالیست بودن خیلی انتزاعی بود!

حالا اینارو نوشتم که بگم قراره به لطف اینترنت پرسرعت بساط عیش و عشرت دوباره برقرار بشه!

* سری بازی فیفا ساخت شرکت الکترونیک آرتز.
** بچه ها داستان جمال حاجی رو یادتونه؟

پ.ن: سام گفت داستان برعکس بوده و سامان دیسکتها رو داده بهش.

۱۳۸۷-۰۱-۲۰

تولد پارسالم

کار سختیه که کسی وقایع همه یا حتی بیشتر سالگردهای تولدش رو با جزییات و زمان و مکان و این‌جور چیزها یادش بمونه، به خصوص وقتی تعدادشون چندده‌تا شده باشه. جزییات خیلی زیادی رو از خیلی از سالگردها یادمه، مثلا یادم می‌آد که اون کفشی که دوستش داشتم مربوط به هفده‌سالگیه یا این که روز تولد هفت‌سالگی دونه‌های آبله مرغون رو بدنم ظاهر شد، ولی مثلا دقیقا یادم نمی‌آد که اون داستان شمع و بربری و پوکر و ملوث شدن جیپ این آقا، مال بیست و یک سالگیه یا بیست سالگی. یا مثلا اون تولدی که خیلی خوش گذشت بهم، مال هشت‌سالگیم بود یا نه‌سالگی. از اون بدتر این‌که یادم نمی‌آد آیا دقیقا این داستانها در روز تولدم اتفاق افتاده یا مثلا پنج‌شنبه‌ی همون هفته. ولی بعضی وقتها (شاید هر دهه یک‌بار) یه چیزی می‌شه که دیگه سخته آدم جزییات رو یادش بره. مثل تولد سی‌سالگیم.

توی فوتبال هم داستان همینه یعنی بعضی وقتها یه اتفاقاتی می‌افته که سخته آدم یادش بره. مثل بازی رم و من‌یو تو لیگ قهرمانان سال قبل که 7-1 شد. از قضای روزگار، امسال دوباره این دوتا تیم تو همون مرحله خوردن به هم و از قضای روزگار، درست یک‌سال بعد از اون بازی (در تقویم ایرانی) قراره دوباره با هم بازی کنن و باز هم از قضای روزگار، روز بازیشون منطبق بر روز تولد منه.

روز تولد سی‌سالگیم سوار اتوبوس سیروسفر اصفهان شدم تا (فکر می‌کردم) برای آخرین مرحله‌ی کار اداری معافی سربازی برم اصفهان و مشخصات شناسنامه‌ای حضرت پدر رو استعلام کنم. توی اتوبوس کتاب دوقرن سکوت زرین‌کوب رو می‌خوندم که از سامان و سیما قرض کرده بودم. با دقت خوبی قیافه‌ی کسی که بغل دستم نشسته بود و انگار منتظر بود که من خسته شم و کتاب رو ببندم که ازم قرضش کنه، رو یادمه. همین‌طور مکالمه‌ای که با راننده‌ی تاکسی‌ای که منو برد خونه‌ی مامان‌بزرگم‌اینا و احترامی که وقتی نسبت من و عموی بابام رو فهمید، در رفتارش ظاهر شد رو یادمه.

ولی جالبترین داستان اون‌روز، مربوط به عمه‌مه که بین دو نیمه‌ی بازی زنگ زده بود که به عنوان یک طرفدار اصیل من‌یو، هم تولدمو تبریک بگه و هم در مورد بازی درخشان من‌یو و چهارتا گلی که تا اون موقع زده بودن حرف بزنه و چقدر توی ذوقش خورد وقتی فهمید من کلا خسته‌تر و بی‌حوصله‌تر از اونی هستم که اصلا بدونم اون شب بازی بوده.

داستانهای فردای اون روز هم جالبه. از اون پیرمرد 87 ساله توی ثبت احوال اصفهان بگیر تا اون یک ساعتی که صبح زود توی میدون نقش‌جهان نشسته بودم، میدونی که از هر وقت دیگه‌ای که دیده بودمش خلوت‌تر بود و دختربچه‌هایی که با لهجه‌ی غلیظ اصفهانی شعرهایی در وصف میدون نقش‌جهان و ایران و از این‌جور چیزها می‌خوندن.

نامه‌ی استعلامی که اون روز گرفتم و توی پاکت گذاشته شدنش رو هم دیدم، تا 20 روز بعد به تهران نرسید و من خوش‌خیال، اون روز فکر می‌کردم گلوگاه اداری کارم اون نامه است، نه افتضاحی که آقایون مستقر در آموزش عالی، حتی قبل از این که من وارد دوره‌ی دکتری بشم، به بار آورده بودن. داستان یک‌ماه بیش از اون چیزی که فکر می‌کردم طول کشید و یه واکسن مننژیت و یه‌روز سربازی رفتن برای من آب خورد، فقط برای این که آقایون، در تمام ده سال گذشته یادشون رفته کتابچه‌ی مقررات نظام وظیفه رو بخونن و بعد مقررات دکتری پیوسته رو وضع کنن تا یکی مثل من یه دفعه با این حقیقت روبرو نشه که پنج شش سال غیبت داره، چون مقررات دکتری پیوسته با مقررات نظام وظیفه نمی‌خونه. شاید یه وقتی که حالشو داشتم بگم که چه‌جوری شوخی‌شوخی توی این دردسر افتادم و چه‌جوری شوخی‌شوخی ازش خلاص شدم.

اون یک‌ماه نمی‌تونم بگم سخت‌ترین، ولی قطعا بلاتکلیف‌ترین ماه زندگیم بود. هلموت واقعا مردونگی کرد که قبول کرد به جای بهمن‌85 از شهریور‌86 سرکارم حاضر بشم، اونم در حالی که همون شهریور رو هم مطمئن نبودم بهش. الان که به عقب نگاه می‌کنم، این فاصله خیلی بیش از یکسال به نظرم می‌آد، به خصوص که توش چندین و چند تغییر بحرانی و حیاتی هم در شرایط زندگیم و هم در وضعیت روحیم رخ داده.

اگه ازم بپرسین سخت‌ترین و دردناکترین بخش چند ماه آخری که توی ایران بودی چیه، جوابش داستانهای نظام وظیفه نیست. هرچند اولش نمی‌فهمیدم چرا دارن بهم گیر می‌دن، ولی وقتی که فهمیدم بهشون حق دادم. جوابش حتی دیدن پاراف اون مسوول به ظاهر محترم آموزش عالی زیر درخواستم، «مطابق مقررات عمل شود» که معنیش «گه زیادی خوردی می‌خوای بری پست‌داک» بود، هم نیست. جوابش دردسرهای جمع و جور کردن زندگی و جابجا کردن خونه و فشار مالی و این چیزها هم نیست. جوابش چیزیه که حتی خودم هم وقتی مرورش می‌کنم برام باور نکردنیه. اگه داستان رو می دونید که هیچ و اگه نمی دونید که باز هم هیچ!

زخم مربوط به این واقعه‌ی غیر قابل انتظار، هنوز ترمیم نشده. هنوزم گاهی با تماسی یا نقل قولی تحریک می‌شه که ردشو توی بعضی از نوشته‌ها یا رفتارهای عصبیم می‌تونین ببینین. زخمی که روی کیفیت کارم، به خصوص در اوایل زمستون که سردی و تاریکی هوا خودش افسردگی می‌آره، تاثیری به شدت منفی گذاشت. زخمی که روی انگیزه، شانس و تمایلم برای موندن در محیط آکادمیک، تاثیری به شدت منفی گذاشته. زخمی که روی انگیزه، شانس و تمایلم به کار کردن در ایران هم تاثیر شدیدا منفی گذاشته.