بریده از مقالهی تاریخ یهودیهای هلند از ویکیپدیا:تعداد یهودیهای هلندی در سال 1941: 154887 نفر.
تعداد یهودیهای هلندی در سال 1947: 14346 نفر.
حدود 10 درصد.
بریده از مقالهی تاریخ یهودیهای هلند از ویکیپدیا:
پنج نفر بودیم که اواسط دههی هفتاد، وقتی که هنوز دانشجوی کارشناسی بودیم، بهطور جدی (حرفهای؟) درگیر تحقیقکردن شدیم. این داستان برای اون سالهای دانشکده، واقعه و استاندارد (تخمی) جدیدی بود. این پنج نفر مسیرهای مختلفی رو توی زندگیشون طی کردن که طبیعتا شامل نحوهی برخوردشون با زندگی دانشگاهی هم میشه.
یکی از اطلاعات هواشناسیای که در تهران برخلاف اینجا نامربوطه، نقطهی شبنمه. نقطهی شبنم دماییه که اگه هوا از اون سردتر بشه، شبنم میزنه. این دما تابعی از فشار و رطوبته. حالا قسمت جذاب داستان اینه که اگه این اتفاق در دمای منفی بیفته، به جای شبنم شبیخ میزنه. اینو گفتم که بگم دیشب و پریشب برای اولینبار در زمستون امسال (تا جایی که من میدونم) شبیخ زد.
چند نکتهی پراکنده در ادامهی نوشتهی دیروز:
پارسال همینوقتها توی وبلاگ قبلیم نوشته بودم:۱- کشورهای اروپای غربی (جز پرتقال) از ساعت یکسانی استفاده میکنند که یک ساعت از ساعت بریتانیا جلوتر است. به این ترتیب بیشتر نقاط اروپای غربی در غرب نصف النهاری که ساعتشون رو مشخص میکنه قرار دارند و در نتیجه طلوع و غروب آفتاب دیرتر اتفاق میافته (مثل تبریز).
۲- لایدن (و به طور کلی ندرلند) در عرضهای بالای جغرافیایی قرار دارند. لایدن از ژاپن، لندن، فرانسه، بیشتر نقاط آلمان و بیشتر نقاط متمدن کانادا شمالیتر است. هرچه به قطبها نزدیکتر شویم کوتاه شدن و بلند شدن طول شبانهروز در زمستان و تابستان شدیدتر است.
۳- کشورهای اروپای غربی از برنامهی ساعت تابستانی یکسانی استفاده میکنند که تا امشب معتبر است.
یه چیزهای کوچکی هستن که حتی توی ایران هم تجربهی هرروزه نبودن، ولی وقتی اینجا ظاهر میشن به طرز عجیبی مود غم غربت رو تحریک میکنن، مثل صدای ناودون و بوی بنزین. این صدا و این بو نباید زیاد هم کمیاب باشه با بارونهای دایمی اینجا و پمپبنزینی که روزی دوبار از کنارش رد میشم، ولی مدتها بود تجربهشون نکرده بودم.
بیش از یکسال میشه که اینجا زندگی میکنیم و این معنیش اینه که وقایعی که در زمانهای مشخصی از سال رخ میدن رو از حالا به بعد برای بار دوم خواهیم دید. تا حالا البته بار دومها نسخهی شدیدتر بار اولها بوده.
امروز سهجای مختلف و با فاصلهی چند کیلومتر از هم، دستههای بزرگ (از مرتبهی دهتا) مرغ دریایی رو دیدم که کنار هم روی زمین واستاده بودند و با جدیت تمام، کار خاصی نمیکردند! حتی در یکی از موارد که تظاهراتشون رو درست وسط مسیر دوچرخه برگزار کرده بودند، تا جایی که جا داشت از مسیر من بیرون نرفتند، کمثل القمری!
موزهی خانهی رامبراند، طبیعتا خونهی رامبراند بوده! اتاقهای مختلف این خونه (آشپزخونه، اتاق مهمان، آتلیه، اتاق صابخونه و گالری) رو به همون شکلی که زمان رامبراند بوده، در آوردن. رامبراند غیر از نقاش، گالریدار هم بوده و نقاشیهای خودش و دیگران رو هم میفروخته، بنابراین یهجورایی مایهدار بوده و در نتیجه در مقیاس اون زمان خونهی خیلی گرونقیمتی داشته. این خونه، یه خونه با مشخصههای استاندارد یه خونهی هلندیه، یعنی یه خونهی چند طبقه با سطح مقطع کوچیکه که یه راهپلهی خیلی باریک داره.
ما داهاتنشینها وقتی گذارمون به شهر میافته (گیرم که فاصلهمون با شهر فقط 40 کیلومتر باشه و هر هفته هم گذارمون بهش بیفته!) و دوستان شهرنشینمون در دسترس نیستن، خودمون رو با محصولات فرهنگی شهر خفه میکنیم. این شنبهای که گذشت، اول رفتیم موزه، بعد سینما (البته این یه قلم از محصولات فرهنگی تو داهات خودمون هم پیدا میشه) و آخرش هم کنسرت.
بعد از حدود یکسال، تصمیم گرفتم برم سلمونی. یه نامه نوشتم برای سلمونی محل و ازش درخواست وقت برای کوتاه کردن مو کردم. یه نامه برام فرستاد و توش بهم خبر داد که نامهام به دستش رسیده و ازم تشکر کرد که اون سلمونی رو انتخاب کردم. آخرش هم بهم خبر داد که درخواستمو بررسی میکنه و به زودی یه نامه برام میفرسته که کی باید برم پیشش.
1- هلندیهای اطراف من، قبل از شروع مسابقهها، اصلا به تیمشون امیدوار نبودن. حتی وقتی به بعضیهاشون گفتم که به نظر من، از این گروه هلند و رومانی میرن بالا -که البته حالا دیگه زیاد مطمئن نیستم- بهم خندیدن و گفتن که آره! اگه ایتالیا و فرانسه اینقدر ضعیف باشن که به ما ببازن، به رومانی هم میبازن.
وسیلهای که عکسشو میبینین یه چیزیه مثل فرقون که جلوی دوچرخه بسته میشه و برای حمل بار و کودک! ازش استفاده میشه (سایتش). دهدوازده روز پیش یه خانومی -که با مقایسه با عکسهای اینجا حدس میزنم حدودا 6 ماهه باردار بوده باشه- رو دیدم که سوار دوچرخه بود و توی فرقونش دوتا کیسهی خرید بزرگ و یه بچهی دو سه ساله رو حمل میکرد.
1- دو هفتهای میشه که این دور و ور همهچی فوتبالی شده، از تبلیغات فوتبالی تلویزیون بگیر تا پرچمهای سهرنگ هلند و پرچمهای اورانیه (نارنجی) که در ابعاد مختلف همهجا ظاهر شدن و خونههایی که پرچم نارنجی یا عکس بازیکنهای تیم ملی هلند رو پشت پنجرههاشون زدن. یکی از همسایهها که از وقتی که ما اومدیم پرچم فینورد پشت پنجرهاش بود، پرچم رو برداشته و جاش یه پرچم اورانیه زده.
کتاب از دستای این رفیق ما جدا نمیشد. هیچوقت نشد توی خیابون ببینمش و کتاب دستش نباشه، حتی اگه قرار بود فقط تا بقالی دوتا کوچه بالاتر -که میشد کوچهی ما- بره. امروز یه هلندی رو دیدم که در حال دوچرخهسواری داشت کتاب میخوند، حتی راهنما هم زد!