‏نمایش پست‌ها با برچسب هلند. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب هلند. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۷-۱۲-۱۷

یهودیهای هلندی

بریده از مقاله‌ی تاریخ یهودیهای هلند از ویکی‌پدیا:

تعداد یهودیهای هلندی در سال 1941: 154887 نفر.
تعداد یهودیهای هلندی در سال 1947: 14346 نفر.

حدود 10 درصد.

۱۳۸۷-۱۰-۱۴

چفیه

به نظر شما اگه کسی به اطلاعات محرمانه دسترسی داشته بوده باشه و چند وقت پیش کلی چفیه به تولیدیها سفارش داده باشه و الان در حال بردن حالش باشه، اشکالی داره؟

اونایی که اوایل تابستون 2001 سهام شرکتهای هواپیمایی و هواپیماسازی رو فروخته بودن چی؟

۱۳۸۷-۱۰-۰۹

هلندی‌های معمولی

راوی: یکی از خوبیهای این کلاس صخره‌نوردی اینه که با هلندی‌های معمولی هم دمخور شدم. یه کمی تخمینم از اطلاعات عمومی و شعور و این‌جور چیزهای هلندی‌ها تعدیل شده.
هلندی‌های دور میز ناهار: حالا شاید بفهمی که چرا پیم فرتوین این‌قدر رای آورده.

انگیزاننده.

۱۳۸۷-۰۹-۲۶

همبستگی؟

پنج نفر بودیم که اواسط دهه‌ی هفتاد، وقتی که هنوز دانشجوی کارشناسی بودیم، به‌طور جدی (حرفه‌ای؟) درگیر تحقیق‌کردن شدیم. این داستان برای اون سالهای دانشکده، واقعه و استاندارد (تخمی) جدیدی بود. این پنج نفر مسیرهای مختلفی رو توی زندگیشون طی کردن که طبیعتا شامل نحوه‌ی برخوردشون با زندگی دانشگاهی هم می‌شه.

دو نفر پاشون به سرزمین شیطان بزرگ رسید و بالاخره تونستن یه راهی پیدا کنن که برن سر یه کاری بیرون از دانشگاه. دو نفر دیگه به دلایل متفاوتی پیوندهای محکمتری با ایران داشتن و در نتیجه بیش از بقیه در ایران زندگی کردن. این دوتا مدتهاست می‌دونن که آدم دنیای آکادمیک نیستن، ولی ترکیب متنوعی از دلایل، هنوز توی آکادمی نگرشون داشته. پنجمی از اول هم از بقیه سر‌به‌راهتر بود و در نتیجه از همه در آکادمیا موفقتره (رفیق، تبریک اساسی به خاطر شغل جدیدت). اگه ده‌پانزده سال پیش یکی بهم می‌گفت که از شما پنج‌تا، آخرش فقط یکی توی دانشگاه می‌مونه، باور نمی‌کردم.

یکی از این چهار دوست، دو هفته‌ی پیش مهمون ما بود و دوتای دیگه هم قراره که برای تعطیلات کریسمس بیان هلند. چهارمی هم یکی از انگشت‌شمار آدمهای ساکن ایرانه که هنوز باهاشون رابطه دارم. روزی که یه سری عکس قدیمی توی فیس‌بوک گذاشتم، فکر نمی‌کردم که فردا و ‌پس‌فرداش، دونفر از کسایی که تو عکسها هستن بهم خبر بدن که برای تعطیلات دارن می‌آن اینجا.

پی‌نوشت: پیش‌نویس این نوشته رو دادم بقیه ببینن. یکیشون برام نوشت که خوب بود ولی آخرش بیشتر از من تعریف کن. خوب شد حالا؟

۱۳۸۷-۰۹-۲۴

شب‌یخ

یکی از اطلاعات هواشناسی‌ای که در تهران برخلاف اینجا نامربوطه، نقطه‌ی شبنمه. نقطه‌ی شبنم دماییه که اگه هوا از اون سردتر بشه، شبنم می‌زنه. این دما تابعی از فشار و رطوبته. حالا قسمت جذاب داستان اینه که اگه این اتفاق در دمای منفی بیفته، به جای شبنم شب‌یخ می‌زنه. اینو گفتم که بگم دیشب و پریشب برای اولین‌بار در زمستون امسال (تا جایی که من می‌دونم) شب‌یخ زد.

یک چیز دیگه‌ای که باز هم در تهران کم و بیش نامربوطه و اینجا مربوط، تفاوت بین دمای واقعی و دماییه که احساس می‌شه. در واقع یه چیزهایی مثل رطوبت بالا (و البته باد در کشور آسیابهای بادی) باعث می‌شه که احساسی که آدم از دما داره با دمای واقعی متفاوت باشه. مثلا دیروز عصر دما صفر بود ولی منهای هفت احساس می‌شد.

۱۳۸۷-۰۸-۰۶

تغییر ساعت-2

چند نکته‌ی پراکنده در ادامه‌ی نوشته‌ی دیروز:

1- ساعتها آخرین یکشنبه‌ی اکتبر و آخرین یکشنبه‌ی مارچ جابجا می‌شن، در واقع 7 ماه ساعت تابستانی و 5 ماه ساعت زمستانی (معمولی؟) داریم.
2- اختلاف ساعتمون با ملبورن (سیدنی سابق!) 8 ساعت بود که شد 10 ساعت، چون ساعت استرالیا هم عوض (تابستونی) شد.
3- چیزی که از زمستون پارسال یادمه، تاریکی و افسردگیه. امسال باید بدتر هم باشه، چون تجربه‌ی این‌که خورشید ساعت 11 غروب کنه رو هم دارم. چقدر روزهای بلند حال می‌داد.
4- اوایل پاییز هر روز حدود 5 دقیقه از روز قبل کوتاهتر بود و این‌روزها حدود 4 دقیقه. این عدد برای تهران 2 دقیقه است.
5- در هلند از ساعت نصف‌النهاری استفاده می‌کنیم که حدود 40 دقیقه از ما جلوتره. این داستان در اسپانیا حتی بدتر هم هست. این عدد برای سویل حدود یک‌ساعت و بیست دقیقه‌ست. سویل از لندن غربتره ولی ساعتش یک‌ساعت از لندن جلوتره!
6- زمانی که طول می‌کشه تا خورشید غروب کنه، اینجا از ایران بیشتره چون خورشید با زاویه‌ی کمتری نسبت به افق پایین می‌ره.

بی‌ربط: پریشب رفتیم اجرای اینا (ویدیو یک، ویدیو دو) رو دیدیم. مریم هم در موردش نوشته.

۱۳۸۷-۰۸-۰۵

تغییر ساعت-1

پارسال همین‌وقتها توی وبلاگ قبلیم نوشته بودم:

۱- کشورهای اروپای غربی (جز پرتقال) از ساعت یکسانی استفاده می‌کنند که یک ساعت از ساعت بریتانیا جلوتر است. به این ترتیب بیشتر نقاط اروپای غربی در غرب نصف النهاری که ساعتشون رو مشخص می‌کنه قرار دارند و در نتیجه طلوع و غروب آفتاب دیرتر اتفاق می‌افته (مثل تبریز).

۲- لایدن (و به طور کلی ندرلند) در عرضهای بالای جغرافیایی قرار دارند. لایدن از ژاپن، لندن، فرانسه، بیشتر نقاط آلمان و بیشتر نقاط متمدن کانادا شمالیتر است. هرچه به قطبها نزدیکتر شویم کوتاه شدن و بلند شدن طول شبانه‌روز در زمستان و تابستان شدیدتر است.

۳- کشورهای اروپای غربی از برنامه‌ی ساعت تابستانی یکسانی استفاده می‌کنند که تا امشب معتبر است.

هر سه نکته‌ی بالا باعث می‌شه که طلوع آفتاب در لایدن دیر باشه. حدس بزنید امروز طلوع آفتاب در لایدن چه ساعتی بود؟ جوابشو دو سه روز دیگه می‌نویسم. تقلب هم نکنید.

جوابی که توی کامنتها داده بودم اینه:

جواب 8:30 است که بعد از تغییر ساعت، شد 7:30 و قراره که تا اول زمستون بشه 9:00.

عکس رو از اینجا برداشتم.

۱۳۸۷-۰۶-۲۰

هوای دیروز

راوی: دیروز صبح هواشناسی رو نگاه کردم، گفته بود که تا عصر آفتابیه و از ساعت شش بارون می‌آد. حدودای چهار نگاه کردم و دیدم می‌گه از یازده بارون می‌آد. آخرش هم از نه و نیم بارون گرفت.
هوخشتره: آره بابا اینا هیچ کاریشون رو حساب نیست.
راوی: من هوای لایدن رو گفتم ها!
هوخشتره: آها.

۱۳۸۷-۰۶-۱۸

چیزهای کوچک

یه چیزهای کوچکی هستن که حتی توی ایران هم تجربه‌ی هرروزه نبودن، ولی وقتی اینجا ظاهر می‌شن به طرز عجیبی مود غم غربت رو تحریک می‌کنن، مثل صدای ناودون و بوی بنزین. این صدا و این بو نباید زیاد هم کمیاب باشه با بارونهای دایمی اینجا و پمپ‌بنزینی که روزی دوبار از کنارش رد می‌شم، ولی مدتها بود تجربه‌شون نکرده بودم.

مهاجرت پدیده‌ی خیلی پیچیده‌ایه. خیلی پیچیده.

۱۳۸۷-۰۶-۱۳

تراژدی/کمدی؟

بیش از یک‌سال می‌شه که این‌جا زندگی می‌کنیم و این معنیش اینه که وقایعی که در زمانهای مشخصی از سال رخ می‌دن رو از حالا به بعد برای بار دوم خواهیم دید. تا حالا البته بار دوم‌ها نسخه‌ی شدیدتر بار اول‌ها بوده.

مثلا پارسال من و سانلی دو نفری رفتیم آویت‌مارکت (لهجه‌ی هلندی رو دارین؟) و یه راک و یه فولکلور گوش کردیم و بعدش رفتیم اون‌سر شهر که من موبایل بخرم، ولی امسال نه نفر بودیم و چند ساعتی گشتیم توی آویت‌مارکت (ایضا). پارسال توی آگوست سرما خوردم، امسال یه‌کمی دیرتر سرما خوردم، ولی کلا از پا افتادم. کامپیوترم پارسال اوایل تابستون فرمت‌لازم شد، ولی امسال اوایل تابستون هارد جدید‌لازم شده! خلاصه شدیدا نگران اون لگدی که پارسال خورد یه‌جای ناجوری هستم. خدا شدیدترشو به‌خیر کنه.

۱۳۸۷-۰۵-۰۲

توهم پرندگان

امروز سه‌جای مختلف و با فاصله‌ی چند کیلومتر از هم، دسته‌های بزرگ (از مرتبه‌ی ده‌تا) مرغ دریایی رو دیدم که کنار هم روی زمین واستاده بودند و با جدیت تمام، کار خاصی نمی‌کردند! حتی در یکی از موارد که تظاهراتشون رو درست وسط مسیر دوچرخه برگزار کرده بودند، تا جایی که جا داشت از مسیر من بیرون نرفتند، کمثل القمری!

۱۳۸۷-۰۴-۲۵

خانه‌ی رامبراند

موزه‌ی خانه‌ی رامبراند، طبیعتا خونه‌ی رامبراند بوده! اتاقهای مختلف این خونه (آشپزخونه، اتاق مهمان، آتلیه، اتاق صابخونه و گالری) رو به همون شکلی که زمان رامبراند بوده، در آوردن. رامبراند غیر از نقاش، گالری‌دار هم بوده و نقاشی‌های خودش و دیگران رو هم می‌فروخته، بنابراین یه‌جورایی مایه‌دار بوده و در نتیجه در مقیاس اون زمان خونه‌ی خیلی گرون‌قیمتی داشته. این خونه، یه خونه با مشخصه‌های استاندارد یه خونه‌ی هلندیه، یعنی یه خونه‌ی چند طبقه با سطح مقطع کوچیکه که یه راه‌پله‌ی خیلی باریک داره.

رامبراند علی‌رغم مایه‌داریش، یه زمانی دیگه نمی‌تونه قسطهای خونه رو بده و در نتیجه کار به حراج و این چیزها می‌کشه و بانک یه فهرست کامل از وسایلی که توی هرکدوم از اتاقهای خونه بوده تهیه می‌کنه، که به اضافه‌ی نقاشی‌هایی که رامبراند از قسمتهای مختلف خونه کشیده، منبع اصلی بازسازی وسایل این خونه‌ست. لابد می‌دونین که این ملت از وقتی که نافشون بریده شده، تاجر و بانکدار و بورس‌باز و از این حرفها بودن.

در ضمن رامبراند متولد و بزرگ‌شده‌ی لایدنه.

لینک روز: خاطره‌ی عابرپیاده از 18 تیر.

۱۳۸۷-۰۴-۲۴

بی‌جنبگی فرهنگی و فرهنگ بی‌جنبگی

ما داهات‌نشین‌ها وقتی گذارمون به شهر می‌افته (گیرم که فاصله‌‌مون با شهر فقط 40 کیلومتر باشه و هر هفته هم گذارمون بهش بیفته!) و دوستان شهرنشینمون در دسترس نیستن، خودمون رو با محصولات فرهنگی شهر خفه می‌کنیم. این شنبه‌ای که گذشت، اول رفتیم موزه، بعد سینما (البته این یه قلم از محصولات فرهنگی تو داهات خودمون هم پیدا می‌شه) و آخرش هم کنسرت.

در مورد موزه‌ی خانه‌ی رامبراند فردا می‌نویسم. فیلم نارنیا هم مثل همه‌ی فیلمهای تخیلی که برای بچه‌ها ساخته شده، به دیدنش می‌ارزید، به خصوص اگه یه سابقه‌ی ذهنی‌ای هم ازش داشته باشی.

کنسرت لئونارد کوهن هم خیلی خوب بود. رفیقمون در 74 سالگی واقعا سرحاله و صداش هم خیلی خوب مونده. هرچند چیز جدیدی نخوند، ولی همون قدیمیهاش هم با توجه به کرم دهه‌ی 70 من خیلی حال داد. جمعیت هم ظاهرا این جنبه‌ی داستان براشون جذاب بود و در نتیجه کوهن هم مثل هر پیرمرد دیگه‌ای از خوش‌صحبتیش استفاده کرد. چندین بار اعضای گروهش رو همراه با خم کردن سر و برداشتن کلاه معروفش معرفی کرد، از مردم برای زنده نگه داشتن ترانه‌هاش تشکر کرد و به حضور در جمعشون افتخار. وقتی هم که (مطابق انتظار) بعد از تشویقهای مردم دوباره برگشت روی صحنه، ترانه‌ی «من سعی کردم ترکت(ون) کنم» رو خوند!

توضیح: عکس تزئینی است.

۱۳۸۷-۰۴-۱۰

کاغذ بازی

بعد از حدود یک‌سال، تصمیم گرفتم برم سلمونی. یه نامه نوشتم برای سلمونی محل و ازش درخواست وقت برای کوتاه کردن مو کردم. یه نامه برام فرستاد و توش بهم خبر داد که نامه‌ام به دستش رسیده و ازم تشکر کرد که اون سلمونی رو انتخاب کردم. آخرش هم بهم خبر داد که درخواستمو بررسی می‌کنه و به زودی یه نامه برام می‌فرسته که کی باید برم پیشش.

انگیزه‌ام برای سلمونی رفتن اینه که یه‌سری موی سفید دوسانتی کشف کردم که بین سیاه‌های سی سانتی به چشم نمی‌آن. گناه دارن طفلکیها.

لینک روز: تصاوير جلسه‌ی تاريخي مجلس خبرگان در خرداد 68 از بالاترین.

۱۳۸۷-۰۴-۰۳

کری مرتبه‌ی دو

روسها امروز داشتن برای ایتالیاییها و فرانسویها کری می‌خوندن!

۱۳۸۷-۰۳-۲۷

هوپ هلند هوپ

1- هلندیهای اطراف من، قبل از شروع مسابقه‌ها، اصلا به تیمشون امیدوار نبودن. حتی وقتی به بعضیهاشون گفتم که به نظر من، از این گروه هلند و رومانی می‌رن بالا -که البته حالا دیگه زیاد مطمئن نیستم- بهم خندیدن و گفتن که آره! اگه ایتالیا و فرانسه این‌قدر ضعیف باشن که به ما ببازن، به رومانی هم می‌بازن.

2- وقتی بازی با ایتالیا شروع شد و دیدم که ایتالیاییها سه‌تا هافبک دفاعی دارن (سیستم مورد علاقه‌ی میلان و آنجلوتی) فکر کردم فاتحه‌ی بازی بالهای هلند خونده‌ست، ولی از شانس هلندیها سه‌تا هافبک نه‌چندان جوان میلانی (تیم سابق فان‌باستن) روز خوبشون نبود. همین‌طور هم واقعا انتظار نداشتم که ویلی سانیول و پاتریک اورا (دفاعهای کناری فرانسه) این‌جوری جلوی بالهای هلند کم بیارن.

3- مثل هر چهار-دو-سه-یک دیگه‌ای هر وقت بازیکن هدف (فان‌نیستلروی) از جای اصلیش تکون بخوره، اوضاع حریف خیلی به‌هم می‌ریزه، مثل سه‌تا گل آخر هلند.

4- تیمهایی که خوب شروع می‌کنن، معمولا یه جایی می‌خورن به دیوار و قهرمان نمی‌شن. این چیزیه که وضعیت هلند رو به نظر من نگران‌کننده می‌کرد، ولی وقتی گل چهارم رو به فرانسه زدن، بهشون ایمان پیدا کردم. تیمی که در اون شرایط، باز هم حمله بکنه، کارش درسته. هرچند هنوزم ته دلم قرص نیست.

5- همون‌جور که مریم نوشته، بازی با ایتالیا رو تو خونه دیدیم. ولی بازی دوم رو با بچه‌های موسسه رفته بودیم کافه. در واقع اول توی یکی از اتاقهای پشتی که تلویزیون نداشت، شام خوردیم و بعدش اومدیم توی صحن! کافه در کنار پنجاه‌تا نارنجی‌پوش مودب (باور می‌کنین به فرانسویها فحش نمی‌دادن؟) بازی رو دیدیم. شاممون یه کمی طول کشید و ده‌پانزده دقیقه‌ی اول بازی (و گل اول) رو از دست دادیم. وقتی هلند گل زد، از بیرون صدای جیغ و فریاد اومد و چند نفر دویدن بیرون که ببینن کی گل زده که البته هیچ‌کدومشون از اون چند نفر هلندی نبودن!

6- آقا درسته که مثل همیشه کاملا تصادفی! آلمان افتاده قاطی تیمهای ضعیف، ولی مثل این که این دفعه مسوول تصادف حواسش به کرواسی نبوده که بندازدش یه جای دیگه.

7- دیدن روسیه چقدر شبیه هلند بازی می‌کنه؟

8- تلویزیون هلند قبل از شروع بازی با ایتالیا تمام تلاشش رو برای تحقیر حریف کرد. چند تا فیلم چند ثانیه‌ای طنز از صحنه‌ی شاخ زدن زیدان به ماتراتزی، تیکه‌های این فیلم بوزتو در مورد تفاوت ایتالیاییها و بقیه‌ی اتحادیه‌ی اروپا رو به اضافه‌ی یه سری عکس از خانم مارا کارفانیا مدل سابق و وزیر فعلی کابینه‌ی برلوسکونی، چند بار پخش کردن.

9- می‌دونین اگه بازی چک و ترکیه مساوی می‌شد چی می‌شد؟ صفحه‌ی 16 دستورالعمل 59صفحه‌ای مسابقات رو ببینین. گزارشگر تلویزیون ایران چی می‌گفت؟

10- سر و صدای ترکهای هلندی وقتی ترکیه برد، جالب توجه بود!

11- عکس رو مریم تو کافه گرفته.

۱۳۸۷-۰۳-۲۳

وسایل کمک بچه‌داری

وسیله‌ای که عکسشو می‌بینین یه چیزیه مثل فرقون که جلوی دوچرخه بسته می‌شه و برای حمل بار و کودک! ازش استفاده می‌شه (سایتش). ده‌دوازده روز پیش یه خانومی -که با مقایسه با عکسهای اینجا حدس می‌زنم حدودا 6 ماهه باردار بوده باشه- رو دیدم که سوار دوچرخه بود و توی فرقونش دوتا کیسه‌ی خرید بزرگ و یه بچه‌ی دو سه ساله رو حمل می‌کرد.

یه وسیله‌ی خیلی جالب دیگه‌ای هم که اینجا زیاد دیدم کالسکه‌های دونفره است. جوری که یه بچه‌ی یکی‌دو ساله جلوش بشینه و پاهاشو آویزون کنه و یه بچه‌ی چند ماهه پشتش دراز بکشه. حدس می‌زنم این وسیله اینجا بازار خوبی داشته باشه، نه فقط به خاطر این‌که همچین چیزی رو توی خیابون زیاد می‌بینم، بلکه به این دلیل که چند تا خانواده می‌شناسم که دوتا بچه دارن با اختلاف سن زیر دو سال.

لینک روز: شش‌هفت میلیارد نوشته‌ی سیما که باعث شد تنبلی رو بذارم کنار و در مورد فرقون بنویسم!

۱۳۸۷-۰۳-۱۴

تب نارنجی

1- دو هفته‌ای می‌شه که این دور و ور همه‌چی فوتبالی شده، از تبلیغات فوتبالی تلویزیون بگیر تا پرچمهای سه‌رنگ هلند و پرچمهای اورانیه (نارنجی) که در ابعاد مختلف همه‌جا ظاهر شدن و خونه‌هایی که پرچم نارنجی یا عکس بازیکنهای تیم ملی هلند رو پشت پنجره‌هاشون زدن. یکی از همسایه‌ها که از وقتی که ما اومدیم پرچم فینورد پشت پنجره‌اش بود، پرچم رو برداشته و جاش یه پرچم اورانیه زده.

2- فروشگاه‌ها هم که طبیعتا به هر بهانه‌ای شهر رو شلوغ می‌کنن. بلوکر (یک فروشگاه زنجیره‌ای) محل ما مدتیه که توی ورودیش، لوازم فوتبال چیده و از شیر مرغ تا بوق استادیوم به رنگ نارنجی! می‌فروشه. جالب اینه که لوگوی بلوکر اصولا نارنجیه!

3- حالا وسط این تب نارنجی، یه بابایی ویم رو دعوت کرده سوییس. البته منظور از دعوت اینه که بلیط رفت‌وبرگشت و هزینه‌ی اقامتشو تو یه هتل پنج ستاره تقبل کرده، یه بلیط بازی هلند-ایتالیا (دوشنبه‌ی دیگه) هم روش! عجیب حسودیم می‌شه بهش.

4- از جیووانی پرسیدم برنامه‌ات چیه دوشنبه‌ی دیگه؟ گفت یه تی‌شرت لاجوردی می‌پوشم که روش نوشته «اورانیه ساکز» و می‌رم لایدزه‌پلین. حتما همین کار رو می‌کنه!

5- این ملت که چند قرن می‌شه به بی‌غیرتی معروفن و بهش افتخار می‌کنن& یه تعصب فوتبالی‌ای ناجوری نسبت به آلمانیها دارن. رفیق اگه آلمان و هلند تو حذفی خوردن بهم، می‌تونی روی سه‌روز اقامت تو خانه‌ی ما حساب کنی (با همراه).

6- دو نفر رو می‌شناسم که هم‌زمان با بازی هلند و ایتالیا سوار هواپیما از ایتالیا می‌آن هلند.

7- خوبیش اینه که بیشتر تیمهای پاچه‌گیر مثل روسیه و یونان و سوئد افتادن تو یه گروه (بیچاره اسپانیا). خدا رومانی رو به خیر کنه. روسیه رو هم دریابین با خوس هیدینک و دیک آدفوکات.

لینک(های) روز: «از شریعتی پریم تا ارتفاع کم از سطح گند» از آق‌بهمن و «بی‌خبر» از در مورد حماقت. عجیب احساس شباهت می‌کنم بهشون.

۱۳۸۷-۰۱-۲۸

مهرورزی هلندی

دولت مهرورز هلند چند روز در سال -که یکیش دوشنبه‌ی هفته‌ی آینده‌ست- مردم رو مجانی عقد می‌کنه. برایان می‌گفت خواهرش دوتا عقدکنون دعوته این دوشنبه‌ای که داره می‌آد.

۱۳۸۷-۰۱-۲۷

مطالعه به روش ژانگولر

کتاب از دستای این رفیق ما جدا نمی‌شد. هیچ‌وقت نشد توی خیابون ببینمش و کتاب دستش نباشه، حتی اگه قرار بود فقط تا بقالی دوتا کوچه بالاتر -که می‌شد کوچه‌ی ما- بره. امروز یه هلندی رو دیدم که در حال دوچرخه‌سواری داشت کتاب می‌خوند، حتی راهنما هم زد!