‏نمایش پست‌ها با برچسب شخصی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شخصی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۷-۱۱-۰۵

ته‌کشیدن عشق

اینو اول به عنوان نظر برای این نوشته‌ی پرستو گذاشتم، بعدش فکر کردم اینجا هم می‌ذارمش.

برای من ته‌کشیدن عشق به شغلم*، اولین بار حدودای سال 80 اتفاق افتاد و از اون به بعد دیگه رابطه‌ام باهاش هیچ‌وقت ترمیم نشد. یه نگاه کوچولو به کارنامه‌ی کاریم هم تفاوت فاحش بین کیفیت کارم قبل و بعد از اون موقع رو نشون می‌ده. از اون موقع به بعد شغلهای مختلفی رو تجربه کردم، ولی افسون عشق اول همیشه برم گردونده سرجایی که بودم.

شاید این‌بار با توجه به این‌که چیزهای خیلی زیاد دیگه‌ای هم توی زندگیم عوض شده، بشه برای همیشه ولش کرد یا حداقلش اینه که می‌شه تا وقتی که زمان عمل کردن برسه، با خیال خیانت خوش بود.

*منظور شغل دانشگاهیه. نه رشته‌ی تحصیلی و شغلهای دیگه‌ی مربوط به اون.

۱۳۸۷-۱۰-۲۹

INTP

به لطف حامد، کرم خوندن در مورد روشهای تیپ‌شناسی (شخصیت‌شناسی؟ روان‌شناسی؟) مثل این یا این افتاده اونجایی که نباید می‌افتاد. نصفهشبی نشسته بودم و داشتم این صفحه رو در مورد همتیپهام می‌خوندم و طبیعتا داشتم حالشو می‌بردم. به قسمت روشهای تربیت بچه که رسید، دیگه دامنم از دست برفت. کاملا ممکنه که اون چند خط رو من نوشته باشم.

یه کمی حال آدم گرفته می‌شه وقتی که می‌فهمه خیلی موجود تکراری‌ایه.

۱۳۸۷-۱۰-۱۶

باش تا صبح دولتش بدمد

در یک اقدام انتحاری، همه‌ی وبلاگهای گودرم و همه‌ی وبلاگهای بغل وبلاگم رو حذف کردم*. خیلی وقت بود که دنبال یه راهی بودم که وقت کمتری بذارم براشون ولی زورم به خودم نمی‌رسید. هف‌هشتا راه مختلف رو امتحان کردم، جواب نداد. یعنی هیچ معیاری برای حذف بعضیهاشون پیدا نکردم که مجبور نشم براش تبصره درست کنم. در نتیجه به روش همیشگیم همه‌شو ریختم دور. حالا لابد خوباشو یکی‌یکی دوباره پیدا می‌کنم و اضافه می‌شن.

* جز مال خودم و مریم.

پ.ن. تصمیم گرفتم روزی حداکثر یه‌دونه به لیستم اضافه کنم.

۱۳۸۷-۰۹-۲۶

همبستگی؟

پنج نفر بودیم که اواسط دهه‌ی هفتاد، وقتی که هنوز دانشجوی کارشناسی بودیم، به‌طور جدی (حرفه‌ای؟) درگیر تحقیق‌کردن شدیم. این داستان برای اون سالهای دانشکده، واقعه و استاندارد (تخمی) جدیدی بود. این پنج نفر مسیرهای مختلفی رو توی زندگیشون طی کردن که طبیعتا شامل نحوه‌ی برخوردشون با زندگی دانشگاهی هم می‌شه.

دو نفر پاشون به سرزمین شیطان بزرگ رسید و بالاخره تونستن یه راهی پیدا کنن که برن سر یه کاری بیرون از دانشگاه. دو نفر دیگه به دلایل متفاوتی پیوندهای محکمتری با ایران داشتن و در نتیجه بیش از بقیه در ایران زندگی کردن. این دوتا مدتهاست می‌دونن که آدم دنیای آکادمیک نیستن، ولی ترکیب متنوعی از دلایل، هنوز توی آکادمی نگرشون داشته. پنجمی از اول هم از بقیه سر‌به‌راهتر بود و در نتیجه از همه در آکادمیا موفقتره (رفیق، تبریک اساسی به خاطر شغل جدیدت). اگه ده‌پانزده سال پیش یکی بهم می‌گفت که از شما پنج‌تا، آخرش فقط یکی توی دانشگاه می‌مونه، باور نمی‌کردم.

یکی از این چهار دوست، دو هفته‌ی پیش مهمون ما بود و دوتای دیگه هم قراره که برای تعطیلات کریسمس بیان هلند. چهارمی هم یکی از انگشت‌شمار آدمهای ساکن ایرانه که هنوز باهاشون رابطه دارم. روزی که یه سری عکس قدیمی توی فیس‌بوک گذاشتم، فکر نمی‌کردم که فردا و ‌پس‌فرداش، دونفر از کسایی که تو عکسها هستن بهم خبر بدن که برای تعطیلات دارن می‌آن اینجا.

پی‌نوشت: پیش‌نویس این نوشته رو دادم بقیه ببینن. یکیشون برام نوشت که خوب بود ولی آخرش بیشتر از من تعریف کن. خوب شد حالا؟

۱۳۸۷-۰۴-۱۳

گرگ انسان یا چگونه هابز را در گور بلرزانیم

یه داستانی هست که پونزده‌بیست سال پیش خوندمش و ازش چیز خاصی جز خط اصلی داستان یادم نمی‌آد. یه داستان تخمی‌ای بود تو این مایه‌ها که یه زنی چشماشو عمل می‌کنه و بعد از عمل که چشماشو باز می‌کنه، مردم رو به صورت یه سری حیوون می‌بینه که ظاهرا شخصیت اصلیش اون آدمها بوده. مثلا دکترش یه سگ‌خونگی دیده می‌شده و پرستار خونگیش که خیلی دوسش داشته، یه مار (بقیه‌ی شخصیتها رو یادم نمی‌آد). خوب مطابق انتظار از چنین داستانی، طرف قاطی می‌کنه و بیهوش می‌شه و بعد که به هوش می‌آد، دوباره عملش کرده بودن و اون تواناییش رو از دست داده بوده. کسی این داستان رو می‌شناسه؟

هنوز هم شوکه می‌شم وقتی برق چشم یه گرگ رو تو صورت آدمها می‌بینم، به خصوص اگه طرف آشنا باشه.

پ.ن. این آخرش رو می‌دونم که خیلی آبکی شد، ولی نتونستم بر وسوسه‌ی آبکی نویسی غلبه کنم.

۱۳۸۷-۰۴-۱۲

تهران دهه‌ی 50

یه کمی لینک به لینک توی یوتیوب ولگردی کردم که شروعش از این نوشته‌ی یرآلما بود که توش به مونولوگ معروف «حالا ما به همه گفتیم زدیم، شما هم بگین زده» قیصر لینک داده. بازهم دلم هوای تهران دهه‌ی پنجاه رو کرد، حتی اگه محصول فرهنگیش یه چیز تخمی‌ای تو مایه‌ی فریاد زیر آب اثر سیروس الوند با بازی داریوش و فرزانه تاییدی باشه. این ویدیو خلاصه‌ی فیلمه. به‌خصوص به صحنه‌ی پنچه در پنجه‌ی آخر داستان توجه کنید! ماشینها، خیابانها، آرایش موها و ...

۱۳۸۷-۰۳-۲۶

اعتماد

یارو بچه‌شو می‌شونه لب تاقچه و بهش می‌گه: «بابا جون یادت باشه که تو زندگیت به هیچ‌کی اعتماد نکنی. باشه؟» بچه می‌گه باشه و باباش می‌گه: «باریکلا! حالا بپر بغل بابا.» بچه می‌پره و باباهه جا خالی می‌ده و بر می‌گرده به بچه‌ی گریان و دماغ شکسته می‌گه: «حتی به بابات!»

درد شکسته شده دماغ خیلی زیاده. از اون بدتر این‌که آدم زود هم یادش می‌ره.

۱۳۸۷-۰۳-۰۲

صبح دولت

از نتایج غیرقابل پیش‌بینی تنها خوابیدن تو اتاقی که توش ساعت نیست، سحرخیزیه.

۱۳۸۷-۰۱-۳۱

وطن‌پرستی یا وطن‌دوستی

0- بی‌حالتر از اون بودم که بتونم این چندتا پاراگراف رو با یه سری چسب مناسب به هم بچسبونم، اینه که شماره می‌زنمشون.

1- مثل خیلی چیزهای دیگه -از جمله اعتقاد به ماورا‌الطبیعه- دلیل استوار بر منطق‌ (به اون معنی‌ای که من می‌شناسم) یا علم تجربی‌ (باز هم به اون معنی‌ای که من می‌شناسم)، برای وطن‌پرستی سراغ ندارم. بنابراین این دسته از مسایل، برای من در کلاس کلی «حال می‌کنم این‌جوری باشم» قرار می‌گیرن و در نتیجه بحث کردن روشون بی‌معنی می‌شه. در واقع در چارچوبی قرار می‌گیره که اسمشو می‌ذارم «چارچوب غیرت» که خوب طبیعتا غیرقابل بحثه.

2- سوتفاهم احتمالی که ناشی از سیاه و سفید دیدنه اینه که وقتی ادعای «دلیلی برای فلان ندارم» از دهنت خارج می‌شه، بلافاصله برچسب نافلان‌باور یا فلان‌ستیز بهت می‌چسبه و شانس وجود کلاسی به نام «وطن دوستی» به کلی نادیده گرفته می‌شه.

3- به این مکالمه نگاه کنید:

- چرا این کار رو کردی؟
- اشکالش چیه؟
- مگه تو غیرت نداری؟
- نه.

این بحث (و نه مکالمه) به نظر من اینجا تموم می‌شه. یعنی شانس به تفاهم رسیدن طرفین به نظرم این‌قدر پایینه که ادامه‌ی بحث (و نه مکالمه) به دردسرش نمی‌ارزه. در واقع تنها چیزی که می‌تونه از اینجا به بعد معنی داشته باشه، تک‌گویی طرفینه به این امید که در بلندمدت، روی نظر طرف مقابل یه تاثیری داشته باشن. که این هم به نظرم واقعا انگیزه و اعصاب و حوصله‌ی ویژه‌ای می‌خواد، چیزی که حامد (+ + + +) و آقای ب (+ + +) به نظر می‌آد خیلی زیاد ازش دارن (خوش به حالشون). طبیعتا در مورد اکثریت کسایی که نظر مخالف براشون گذاشتن هم همین فکر رو می‌کنم. در واقع منظورم محتوا نیست، قالبه.

4- شاید بد نباشه به سوتفاهمی که اخیرا با یه دوست پیش اومده هم یه اشاره‌ای بکنم. بحث سر یه رفتار اجتماعی (اخلاقی) بود و ادعای من این بود که دلیلی برای این‌که انتظار داشته باشیم مردم اخلاقی رفتار بکنن، وجود نداره. چنین گزاره‌ای به سرعت می‌تونه به این منتهی بشه که گوینده موافق اون کاره، در حالی که در واقع در زندگی شخصیش اون کار رو نمی‌کنه.

5- این بهترین توصیف برای رفتار من در مقابل وطنه. دلیل منطقی‌ای ندارم برای حال کردن باهاش، ولی حال می‌کنم، اصراری هم به زورچپون کردنش ندارم.

6- هر مثالی که بخوام در مورد حال کردن و با چی حال کردن بزنم در مقابل مثالهایی که نادر اینجا زده، استادیوم، اصفهان، ای ایران و ... آبکی از آب در می‌آد.

7- خیلی از چیزها مثل بیرون زدن رگ غیرت برای ملیت مولوی یا اسم خلیج فارس، دلایل تجاری یا سیاسی‌ای دارن که دفاع ازشون رو منطقی میکنه، ولی اینقدر زیاد نیست که برای من قانع کننده باشه، به خصوص که معمولا در بسته بندی غیرت به بازار می‌آد که برای من پس‌زننده است.

8- وطن برای من عمدتا معنی فرهنگی داره تا سیاسی. در واقع تا وقتی که برای رفتن به یه جاهایی لازم نباشه ویزا بگیرم و تا حد امکان نیازی به تبدیل ارز هم نباشه، فرق خاصی برام نمی‌کنه که از یه مرز سیاسی رد بشم یا نشم.

9- همین بحث در مورد تقویم ایرانی هم وجود داره. یعنی اگه قرار باشه که رای بدم به یه تقویم، به تقویم ایرانی رای می‌دم. ولی این مانع نمی‌شه که در مورد ضعفهاش بحث کنم و همین‌طور هم مانع از این نمی‌شه که از غیرتی شدن مردم نسبت بهش لجم نگیره. در واقع از این موضوع که در چارچوب غیرت، فراوون پیش می‌آد که مردم ندونن از چی دارن دفاع می‌کنن و حتی حرفهای غلط بزنن -یه نمونه‌اش همین بحث تقویم- بیش از هر چیز دیگه‌ای لجم می‌گیره.

10- وطن‌پرستها برای من آزار خاصی ندارن، هرچند که خوب ما رو اسپم نموده‌اند!

۱۳۸۷-۰۱-۲۰

تولد پارسالم

کار سختیه که کسی وقایع همه یا حتی بیشتر سالگردهای تولدش رو با جزییات و زمان و مکان و این‌جور چیزها یادش بمونه، به خصوص وقتی تعدادشون چندده‌تا شده باشه. جزییات خیلی زیادی رو از خیلی از سالگردها یادمه، مثلا یادم می‌آد که اون کفشی که دوستش داشتم مربوط به هفده‌سالگیه یا این که روز تولد هفت‌سالگی دونه‌های آبله مرغون رو بدنم ظاهر شد، ولی مثلا دقیقا یادم نمی‌آد که اون داستان شمع و بربری و پوکر و ملوث شدن جیپ این آقا، مال بیست و یک سالگیه یا بیست سالگی. یا مثلا اون تولدی که خیلی خوش گذشت بهم، مال هشت‌سالگیم بود یا نه‌سالگی. از اون بدتر این‌که یادم نمی‌آد آیا دقیقا این داستانها در روز تولدم اتفاق افتاده یا مثلا پنج‌شنبه‌ی همون هفته. ولی بعضی وقتها (شاید هر دهه یک‌بار) یه چیزی می‌شه که دیگه سخته آدم جزییات رو یادش بره. مثل تولد سی‌سالگیم.

توی فوتبال هم داستان همینه یعنی بعضی وقتها یه اتفاقاتی می‌افته که سخته آدم یادش بره. مثل بازی رم و من‌یو تو لیگ قهرمانان سال قبل که 7-1 شد. از قضای روزگار، امسال دوباره این دوتا تیم تو همون مرحله خوردن به هم و از قضای روزگار، درست یک‌سال بعد از اون بازی (در تقویم ایرانی) قراره دوباره با هم بازی کنن و باز هم از قضای روزگار، روز بازیشون منطبق بر روز تولد منه.

روز تولد سی‌سالگیم سوار اتوبوس سیروسفر اصفهان شدم تا (فکر می‌کردم) برای آخرین مرحله‌ی کار اداری معافی سربازی برم اصفهان و مشخصات شناسنامه‌ای حضرت پدر رو استعلام کنم. توی اتوبوس کتاب دوقرن سکوت زرین‌کوب رو می‌خوندم که از سامان و سیما قرض کرده بودم. با دقت خوبی قیافه‌ی کسی که بغل دستم نشسته بود و انگار منتظر بود که من خسته شم و کتاب رو ببندم که ازم قرضش کنه، رو یادمه. همین‌طور مکالمه‌ای که با راننده‌ی تاکسی‌ای که منو برد خونه‌ی مامان‌بزرگم‌اینا و احترامی که وقتی نسبت من و عموی بابام رو فهمید، در رفتارش ظاهر شد رو یادمه.

ولی جالبترین داستان اون‌روز، مربوط به عمه‌مه که بین دو نیمه‌ی بازی زنگ زده بود که به عنوان یک طرفدار اصیل من‌یو، هم تولدمو تبریک بگه و هم در مورد بازی درخشان من‌یو و چهارتا گلی که تا اون موقع زده بودن حرف بزنه و چقدر توی ذوقش خورد وقتی فهمید من کلا خسته‌تر و بی‌حوصله‌تر از اونی هستم که اصلا بدونم اون شب بازی بوده.

داستانهای فردای اون روز هم جالبه. از اون پیرمرد 87 ساله توی ثبت احوال اصفهان بگیر تا اون یک ساعتی که صبح زود توی میدون نقش‌جهان نشسته بودم، میدونی که از هر وقت دیگه‌ای که دیده بودمش خلوت‌تر بود و دختربچه‌هایی که با لهجه‌ی غلیظ اصفهانی شعرهایی در وصف میدون نقش‌جهان و ایران و از این‌جور چیزها می‌خوندن.

نامه‌ی استعلامی که اون روز گرفتم و توی پاکت گذاشته شدنش رو هم دیدم، تا 20 روز بعد به تهران نرسید و من خوش‌خیال، اون روز فکر می‌کردم گلوگاه اداری کارم اون نامه است، نه افتضاحی که آقایون مستقر در آموزش عالی، حتی قبل از این که من وارد دوره‌ی دکتری بشم، به بار آورده بودن. داستان یک‌ماه بیش از اون چیزی که فکر می‌کردم طول کشید و یه واکسن مننژیت و یه‌روز سربازی رفتن برای من آب خورد، فقط برای این که آقایون، در تمام ده سال گذشته یادشون رفته کتابچه‌ی مقررات نظام وظیفه رو بخونن و بعد مقررات دکتری پیوسته رو وضع کنن تا یکی مثل من یه دفعه با این حقیقت روبرو نشه که پنج شش سال غیبت داره، چون مقررات دکتری پیوسته با مقررات نظام وظیفه نمی‌خونه. شاید یه وقتی که حالشو داشتم بگم که چه‌جوری شوخی‌شوخی توی این دردسر افتادم و چه‌جوری شوخی‌شوخی ازش خلاص شدم.

اون یک‌ماه نمی‌تونم بگم سخت‌ترین، ولی قطعا بلاتکلیف‌ترین ماه زندگیم بود. هلموت واقعا مردونگی کرد که قبول کرد به جای بهمن‌85 از شهریور‌86 سرکارم حاضر بشم، اونم در حالی که همون شهریور رو هم مطمئن نبودم بهش. الان که به عقب نگاه می‌کنم، این فاصله خیلی بیش از یکسال به نظرم می‌آد، به خصوص که توش چندین و چند تغییر بحرانی و حیاتی هم در شرایط زندگیم و هم در وضعیت روحیم رخ داده.

اگه ازم بپرسین سخت‌ترین و دردناکترین بخش چند ماه آخری که توی ایران بودی چیه، جوابش داستانهای نظام وظیفه نیست. هرچند اولش نمی‌فهمیدم چرا دارن بهم گیر می‌دن، ولی وقتی که فهمیدم بهشون حق دادم. جوابش حتی دیدن پاراف اون مسوول به ظاهر محترم آموزش عالی زیر درخواستم، «مطابق مقررات عمل شود» که معنیش «گه زیادی خوردی می‌خوای بری پست‌داک» بود، هم نیست. جوابش دردسرهای جمع و جور کردن زندگی و جابجا کردن خونه و فشار مالی و این چیزها هم نیست. جوابش چیزیه که حتی خودم هم وقتی مرورش می‌کنم برام باور نکردنیه. اگه داستان رو می دونید که هیچ و اگه نمی دونید که باز هم هیچ!

زخم مربوط به این واقعه‌ی غیر قابل انتظار، هنوز ترمیم نشده. هنوزم گاهی با تماسی یا نقل قولی تحریک می‌شه که ردشو توی بعضی از نوشته‌ها یا رفتارهای عصبیم می‌تونین ببینین. زخمی که روی کیفیت کارم، به خصوص در اوایل زمستون که سردی و تاریکی هوا خودش افسردگی می‌آره، تاثیری به شدت منفی گذاشت. زخمی که روی انگیزه، شانس و تمایلم برای موندن در محیط آکادمیک، تاثیری به شدت منفی گذاشته. زخمی که روی انگیزه، شانس و تمایلم به کار کردن در ایران هم تاثیر شدیدا منفی گذاشته.

۱۳۸۷-۰۱-۱۹

تولد یا تقویم 4.75

فردا (21 فروردین) یا پس‌فردا (10 آوریل) تولد منه. ولی اولین پیام تبریک تولدم رو امشب دریافت کردم. از رفیقی که در سیدنی زندگی می‌کنه و به خاطر اختلاف ساعتش با ما، چند ساعتی می‌شد که وارد 21 فروردین شده بود. این اختلاف فصلهای ما و اینها هم داستانیه. تا چند هفته پیش 10 ساعت اختلاف ساعت داشتیم و الان هشت ساعت.

پی‌نوشت: امروز هفتمه. مرتیکه تو چرا دو روز زودتر سر و کله‌ات پیدا شده؟

۱۳۸۶-۱۲-۲۶

انتقال

عرض شود که منتظر بودم که شرایط از هر نظر آماده بشه که رسما از بلاگفا برم بلاگ‌اسپات. در واقع برنامه‌ام این بود که یه مدتی نوشته‌هامو تو هر دو وبلاگ منتشر کنم و بعد که آماده شدم، پاشیم بریم اونور یا پاشیم بیایم اینور، بستگی داره که اینو تو کدوم وبلاگ دارین می‌خونین.

آماده شدن هم یعنی این‌که هم در و دیوار وبلاگ جدید آماده بشه، هم این که قبل از جابجایی می‌خواستم سه چهار تا نوشته در باب وبلاگیسم! منتشر کنم. ولی راستش دیدم معلوم نیست کی این کارا رو بکنم. اینه که پا می‌شیم می‌ریم اونور یا می‌آیم اینور، بعد سر فرصت همه‌ی این کارها رو می‌کنم.

بنابراین این آخرین نوشته‌ی کاساندرا در بلاگفا است و از این به بعد در کاساندرا در بلاگ‌اسپات می‌نویسم.